سجاد نوبختی

۰۴
آذر

وقتی به روی شانه هایم سر نمی آید 

شب های بیداری من هم سر نمی آید 


یک شب ، کمی آهسته گفتم دوستت دارم

از بعد آن ، دیگر صدایم در نمی آید


گفتی : بخند و شاد باش و بگذر از این عشق

گفتم که خندیدن به چشم تر نمی آید


گفتم نرو !  دل سنگ و بی رحمانه خندیدی

گفتی : عزیزم ! کاری از من بر نمی آید


از هر که می پرسم ، کمی با طعنه می گوید

بی خود دلت را خوش نکن ، دیگر نمی آید


**** 


در بند دشمن ، بهتر از جمع رفیقان است

از پشت ، آنجا لااقل خنجر نمی آید


#سجاد_نوبختی

  • سجاد نوبختی
۰۹
آبان

هم حوصله ای نیست مرا هم گله ای نیست 

باشد گله ای هم که ولی حوصله ای نیست 


آب از سر من یکْ دو وجبْ بیش گذشته است

بگذار بگویند در این دل گله ای نیست  


کو گوش شنیدن که بگویم غم دل را ؟!

انگار در این شهر دلِ  یک دله ای نیست


یک عمر برایش بِسُرایی و نخواند... 

یک عمر بخوانی و ببینی صله ای نیست


دل ، ارگ بمی بود که از غصه فرو ریخت

از غصه فرو ریخت ، ببین زلزله ای‌ نیست


تا دور ترین نقطه ی دنیا هم اگر رفت 

با خاطره هایش که به او فاصله ای نیست 


از عالم و آدم که به من زخم رسید است 

این بار تو ای عشق ، بزن ، مسئله ای نیست


سجاد نوبختی

  • سجاد نوبختی
۲۷
تیر

من عشق را در چشم های کودکی محروم میبینم

وقتی که میخندد 

وقتی که میگرید 

وقتی پریشان میدود تا انتهای جاده ای خاکی

تا انتهای روستا 

تا ابتدای دست های زبرِ بابا بینِ گلّه

یا میدود سمت نگاهِ مهربانِ مادرش در حال خیّاطی

من عشق را در چشم های کودکی محروم میبینم

آری همان کودک 

همان معنای زیبایی 

همان معنای عشقی آسمانی

آری همان چشمانِ بارانی که صد ها حرفِ ناگفته در آنها میشود فریاد 

ناگفته ای از درد

ناگفته ای از بغض

ناگفته ای از آه 

آه از نگاهِ شرمسارِ یک پدر از سفره ای خالی

از گریه های مادر آن وقتی که موهای پریشان خودش را میزند شانه 

از حسِّ تنهاییِ بابا گوشه ی خانه 

من عشق را در بین این کاشانه میبینم

وقتی که در تاریکی دنیا

یک ذرّه هم از نورِ ایمانِ سَراشان کم نخواهد شد 

وقتی نداری هایشان ، دارایی ایمانشان را کم نخواهد کرد

من عشق را در چشم های کودکی محروم میبینم

وقتی که میخندد

وقتی که میگرید

وقتی امیدِ زندگی از خنده هایش میشود آغاز

من عشق را در چشم های کودکی محروم میبینم

وقتی افق های بلندِ چشم هایش میشکوفد باز


#سجاد_نوبختی

  • سجاد نوبختی
۰۱
تیر

یا صاحب الزمان


دل می سپارم از غم دنیا به راه اشک

آن جاده ای که میبردم در پناه اشک 


راهی شدم که بین همه کوچه های عشق 

شاید ببینمت وسط شاهراه اشک 


میخوانمت میان غزل ، با زبان بغض                         

می جویمت کناره ی ِدل ، با نگاه اشک


در لا به لای آینه ی قطره ها تو را 

میبینم ای بلندیِ آفاقِ ماه اشک


من شعله های آتشِ سوزِ فراق را 

خاموش میکنم دلِ شب با سپاه اشک


خطی به گونه های من امشب فتاده است 

خطی نشانه از غم دوری، گواه اشک 


ای بغضِ در گلوی شبانگاهیم ، بگو

از زخم های کهنه ی قلبم به شاه اشک


آه از دهان اگر که برآید شنیدنی است 

اما شنیدنی تر از آن است آه اشک 


سجاد نوبختی


  • سجاد نوبختی
۲۵
خرداد

الحمدالله الذی 

جعلنا من المتمسکین 

به ولایت امیر المومنین سید الاوصیا اباالاءمه علی بن ابی طالب (علیه السلام)


گفتم علی ، وجود من از او جلا گرفت 

گفتم علی ، دهان من عطر خدا گرفت


گفتم علی ، پیاله ی قلبم طهور شد

مست و خمار گشت و شراب بقا گرفت  


گفتم علی ، به روی من از نور نام او 

در ها گشود گشت و دلم را صفا گرفت 


گفتم علی ، صدای مرا آسمان شنید...

در عرش ، شور زمزمه ی لافتی گرفت


گفتم علی صدای ملاءک بلند شد 

شوری میان جمع ملاءک به پا گرفت


گفتم علی ، زمین و زمان گفت یا علی 

ذکر عجیب من همه جا را فرا گرفت


گفتم علی و مادر سادات بعد از آن 

لبخند زد ، دو دست مرا در ازا گرفت 


گفتم علی نگاه کند ، سنگ ،  زر شود 

با عشق مرتضی است که دنیا نما گرفت


حتی اگر که دید ، گدا کاهل است ، باز 

پیمانه کم نکرد و دو دست گدا گرفت


هرکس به غیر خانه ی مولا دخیل بست 

آخر ببین چگونه ره ناکجا گرفت 


هرکس که یا علی به دهان گفت ، فاطمه 

با نور مهر خویش ، دلش را طلا گرفت  


بیچاره آن کسی که نگوید علی مدد 

آن کس که غیر دامن آل عبا گرفت 


عالم ، همه اسیر و یتیم اند و بی نوا 

باید که راه خانه ی خیرالنسا گرفت 


اما چه شد که چادر دخت پیامبر

روی زمین کشید و بر آن خاک جا گرفت ؟! 


اما چه شد که پهلو ی مادر شکسته شد 

آن در ،  کنار فاطمه ، آتش چرا گرفت ؟ 


اما چه شد که دست علی ، بسته شد به کین ؟!

در خانه اش نشست و علی انزوا گرفت ؟!


اما چه شد که فرق علی را عدو شکست ؟!

شمشیر زهر را به سرش از قفا گرفت ؟!


اما چه شد ، حسن ، که کریم زمانه بود 

از همسرش ، پیاله زهر جفا گرفت ؟! 


اما چه شد حسین  به گودال قتلگاه ؟!

دشمن به چشم خواهر او ، تیغ را گرفت .


او سبط خاتم است ، چرا اینچنین عدو 

راس حسین را به سر نیزه ها گرفت ؟! 


زینب ، عقیله العرب و بنت حیدر است 

او را چرا اسارت و رنج و بلا گرفت ؟! 


آخر چرا سه ساله کتک خورد و درد دید ...

در مجلس شراب ،  لباس عزا گرفت ؟!


آه از غمی که جان دو عالم گداخته

آه از شراره ای که ز کرب و بلا گرفت 


آه از فراق و دوری صاحب زمانمان

این آه ، از مصیبت مادر ، نوا گرفت

 

آه ای زمانه !  آه کشید از فراق یار

شاید دعایمان یه همین آه ها گرفت


شاعر سجاد نوبختی   

 


  • سجاد نوبختی
۱۸
خرداد

برادر عزیز تر از جانم 

تولدت مبارک 

شعر زیر رو به پاس قدردانی از حضور مهربانانه و همیشگی در کنار برادر کوچکت به تو تقدیم میکنم 



ای بلندای صبح امیدم ،  ای تو تنها پناه من داداش

پاسخ هر سوال کودکیم ، شاهد اشک و آه من داداش


خط به خط ، خاطرات زندگیم از تو و خنده هات سرشار است

عشق تو مثل چشمه میجوشد ، از دل بی پناه من داداش


مثل لبخند غنچه زیبایی ، مثل آب خنک گوارایی

مثل دریا چقدر والایی در میان نگاه من داداش


من بیابان ، تو ابر پاییزی ، از هوای بهشت لبریزی

انتهای محبت آمیزی ، در شب تیره ماه من داداش


مینوسم بهار یعنی تو مینوسم وقار یعنی تو 

مینویسم که یار یعنی تو ، معنی تکیه گاه من داداش


من به تو تکیه میکنم آری ، به تو ای کوه افتدار ای مرد

تو بیا رهنمای راهم باش ، بین سختی راه من داداش


سجاد نوبختی

  • سجاد نوبختی
۱۵
خرداد

هرکس شیوه خاصی برای تنها گذاشتن آدم دارد

گاهی یک نفر نمی آید ...

گاهی یک نفر می آید ولی میرود...


سجاد نوبختی

  • سجاد نوبختی
۲۹
اسفند

السلام علیک یا فاطمه الزهرا " سلام الله علیها "


امروز از نسل پیمبر دختر آمد 

در اصل ، اما بهر احمد ، مادر آمد 


زهرا همان که چادرش حَبلُ المتین است  

پا بر زمین بُگذاشت و غم ها سر آمد


زهرا دلش دریاست ، عمقش بی نهایت 

آرامش غم های قلب حیدر آمد 


وقتی خدا می خواست از زهرا بگوید 

در بین قرآن آیه های کوثر آمد 


یک قطره از اشکش به روی نقطه ای ریخت

این گونه شد از آن محل ، جنت در آمد


وقتی گدا از خانه ی زهرا گذر کرد 

چون پادشاهانی غنی از آن در آمد 


هم کُفو با حیدر شدن کار کسی نیست

این کار تنها از توان او بر آمد


زهرا تمام فکر و ذهنش مرتضی بود 

وقتی برای یارى اش پشت در آمد 


روز قیامت چشم عالم دست زهراست 

هر وقت ، عطر یاس بین محشر آمد 


#سجاد_نوبختی

  • سجاد نوبختی
۱۸
اسفند

من یک مدافعم ، که حرم هست سنگرم

پا پس نمی کشم قدمی هم ز باورم 


می ایستم به پای دفاع از حریم عشق

تا هر زمان که هست بروی تنم سرم


شمیر ذولفقار به دست و علم به دوش 

آمیخته به غیرت عباس جوهرم


ایران ، عراق ، سوریه ، بحرین یا یمن 

هرجا که شیعه هست ، همان جاست کشورم


با لطف اهل بیت ، مرا سر به راه کرد...

این "عاقبت به خیر شوی" های مادرم


آخر ، بهشت میشود این خاک تا ابد 

صد باغ لاله میدمد از خون پیکرم


پروانه وار ، دور حرم چرخ میزنم 

هرشب ، کنار صحن ،  به معراج می پرم


بی بی اگر قبول کند ، آخر مسیر 

من هم شوم فدایی چشمان رهبرم 


#سجاد_نوبختی


  • سجاد نوبختی
۲۲
بهمن

السلام علیک یا فاطمه الزهرا " سلام الله علیها "


در خانه ام ، هم شمع و هم پروانه می سوزد 

این روز ها جان علی در خانه می سوزد 


تنها گل باغ علی ، صدیقه ی کبری است 

اما شبی دیدم که این ریحانه می سوزد


در خانه وقتی مادری بیمار باشد ، آه

یعنی که دارد روح این کاشانه می سوزد


زهرای من ! برخیز و زینب را تماشا کن ...

یک گوشه ای از غم چه معصومانه می سوزد 


آخر چه چیزی را میان کوچه شاهد بود

کین گونه دارد ، مجتبی ، جانانه می سوزد 


بعد از تو زهرا ،  با همین آتش که راه افتاد 

در کربلا هم کودکی دردانه می سوزد


سجاد نوبختی 


 

  • سجاد نوبختی