سجاد نوبختی

در دل خدا که هست ...

سه شنبه, ۱۸ آبان ۱۳۹۵، ۰۳:۱۵ ب.ظ
حس می کنم به شانه خود آن سری که نیست
ماندم در انتظار همان همسری که نیست

از شوق پر زدن ، به خودم پیله بسته ام 
شاید شبی دوباره بروید پری که نیست

" یک روز می رسد که در آغوش گیرمش "
آه ای خیالِ خام دلم ! باوری که نیست ... 

" او " ، ای ضمیر غایب اشعار من بدان 
در جان من به جز تو مخاطب تری که نیست 

با قایقی شکسته به طوفان زدم ولی
من تکیه کرده ام به همان لنگری که نیست 

از خنده هایِ کوفیِ این مردمان بترس 
این نامه هایِ دوستیِ لشکری که نیست 

تنها اگرچه تا تهِ این جاده می روم 
در دل خدا که هست ، چه غم یاوری که نیست ؟

او رفته است حال پس از سالیان سال 
حس می کنم به شانه خود آن سری که نیست

سجاد نوبختی
  • سجاد نوبختی

نظرات  (۱)

  • محمد موحدسرشت
  • بسیار زیبا

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی