سجاد نوبختی

من خاک پای دعبلتان هم نمی شوم
شاعر شدن کجا؟ !من بی دست و پا کجا؟

آخرین مطالب

۱۰ مطلب در بهمن ۱۳۹۴ ثبت شده است

۲۹
بهمن

غریب و خسته نشستم کنار بستر و حالا


علی چگونه بماند به خانه ای که نباشی ؟

  • سجاد نوبختی
۲۸
بهمن

بغضم شکست و بارش باران شروع شد

آهی درون این دل گریان شروع شد

 

بعد از دوماه گریه برای غم حسین

با فاطمیه گریه دو چندان شروع شد 


در روز حشر باب شفاعت که باز گشت 

رسمی به نام "فاطمه جویان" شروع شد


مادر جوانیم به فدای جوانیت

این از زبان حضرت سلمان شروع شد


پیچیده ذکر فاطمه (س) بر روی عرش حق

با عطر یاس خلقت انسان شروع شد


پهلو گرفته کشتی نوپای فاطمه(س)

از موقعی که لحظه طوفان شروع شد


دعوت نمود ، مادر سادات و  بعد از آن

اذن دخول مرقد سلطان شروع شد


من کیستم  گدای سرای علی(ع) شوم

این فقر از شکوه سلیمان(ع) شروع شد



  • سجاد نوبختی
۲۷
بهمن

هر کجا از عشق گفتم، سنگ بی مهری زدند


مردمان این زمانه " دل " نمی فهمند چیست


  • سجاد نوبختی
۲۶
بهمن

در عشق یا وارد نشو یا مرد رفتن باش


این جاده اصلا دوربرگردان نخواهد داشت


  • سجاد نوبختی
۲۴
بهمن

نمی دانم چرا دیگر توانی در برم نیست

که حتی شور و شوق شعر خواندن در سرم نیست


تو همچون من هزاران عاشق دلداده داری

ولی من بی تو جز غم ، هیچکس دور و برم نیست


نه میل راه رفتن دارد این قلبم نه پرواز 

قفس هم باز باشد عشق در بال و پرم نیست


من آن فرمانده ام بعد از هزاران فتح کشور

کمی در خیمه خوابیدم که دیدم لشکرم نیست


دلم دریای نا آرام سختی هاست بی تو

گواهی بهتر از اشک دو چشمان ترم نیست


شبی گفتی که :  شعر تازه داری ؟  گفتم : آری !

رقیبم آمد و گفتم که : حالا دفترم نیست 


به امید رهایی سال ها جنگیدم اما

نمی دانم چرا دیگر توانی در برم نیست 


  • سجاد نوبختی
۲۳
بهمن
کاش در صدر خبر های جهان گفته شود

" عاقبت جمعه شد و حضرت مهدی آمد"

  • سجاد نوبختی
۲۲
بهمن

" در هر غزل که قافیه اش را حرم گذاشت " *

انگار روی عرش معلی قدم گذاشت

شاعر برای بردن نامت وضو گرفت

یک یا حسین گفت و به دفتر قلم گذاشت

او مخلصانه رو به حریمت سلام داد

اذن دخول خواست و رو بر کرم گذاشت

اشک از کنار گونه ی سرخش روانه شد

در بیت بعد جمله ای از محتشم گذاشت

باز این چه شورش است که بین کبوترا است

باز این چه صحن و گنبد و ...گلدسته هم گذاشت

او بی قرار راه جدیدی به سر گرفت 

مادر نوشت و قافیه اش را قسم گذاشت


شاعر ، کنار صحن و سرایت نشسته است 

چشمان خویش را به ضریح تو  بسته است


ای آرزوی دیدنتان روزگار او 

یا ابن الحسن ، نگاه شما اعتبار او

 تنها نه شاعر و پدر و مادرش فدات 

بلکه فدای موی شما هر تبار او

آقا ،  چه ماجرای عجیبی است در حرم

شمع ضریح و چرخش پروانه وار او 

ایران کویر بود ، سپس غرق آب شد 

از موقعی که گشته رضا افتخار او 

زاءر به اذن مادر سادات مشهد است

اما کجای صحن و حرم اختیار او


شاعر کنار صحن و سرایت نشسته است 

چشمان خویش را به ضریح تو بسته است



#سجاد_نوبختی


* تضمینی از استاد بزرگوارم آقای احمدی آورزمان :


در هر غزل که قافیه را در گذاشتم

آن را کنار واژه ی مادر گذاشتم

  • سجاد نوبختی
۱۷
بهمن

در فکر توام ، خواب ندارد دل زارم

در فکر تو بودن همه ی دار و ندارم


هر شب به امید رخ تو رفته به بالین

هر صبح به یاد تو سر از تخت بر آرم


بانو !  تو همان حس عجیبی که دمادم 

از میکده ی چشم تو من مست و خمارم


آغوش تو دریاست و از ساحل عشقت

باید که دل خویش به دریا بسپارم


من باخته ام در تو همه هستی خود را 

اما تو مرا باز کشاندی به قمارم


یک بار تو را دیدم و یک عمر پس از آن 

هی وسوسه ی " باز دوباره " شده کارم


سجاد نوبختی





  • سجاد نوبختی
۱۶
بهمن

می ریزد اشک شوق ، ز ابر نگاه من
وقتی دلم هوایی ارباب می شود
وقتی خیال ، مست گل روی ماه اوست
هر مصرعی خودش می نایاب می شود

آقا درست ، عین کبوتر میان صحن
هر روز تا به کرب و بلا می پرد دلم
بعد از کمی زیارت شش گوشه ات ،چه زود
بی اختیار، سمت خدا می پرد دلم

من یک غبار بودم و با یک نگاه تو
هر ذره ام معادل صحرای لوت شد
تشبیه می کنم به خودم لحظه ورود
در بین صحن ، قاصدکی را که فوت شد

بر آسمان خشک دلم کن نظاره ای
تنها امید بارش باران من ، حسین !
هر کس رسید ، این دل من را شکست و رفت
دستم به دامن کرمت ، جان من ! حسین !

وقتی که از زیارت روی تو آمدم
مادر رسید ، چشم مرا بوسه ای زد و
او جای میله های ضریح مطهرت
روی مرا به قصد شفا بوسه ای زد و

من مات مانده بودم از این کار مادرم
انداخت سر به زیر، زمین شد پر از نگاه
گلرنگ اشک ، از پی چشمش جوانه زد
می گفت یا حسین ! مرا کی دهی پناه؟

در یک نگاه گفت که عشق حسین را
با شیر خود به قلب تو سرریز کرده ام
حالا دوچشم خویش پس از سالیان عمر
در جستجوی نوکریت تیز کرده ام


سجادنوبختی

  • سجاد نوبختی
۱۶
بهمن



این روز ها حس میشود فقدانت آقا بیشتر
درد جدایی بیشتر ، نیرنگ دنیا بیشتر

این روز ها حس میشود آقا غریب افتاده ایم
از دوستان هم خسته ایم از دست اعدا بیشتر

از کینه ی این روز ها شیعه به خون آغشته است
اما کماکان میشود ایمان دل ها بیشتر

بر گردن حق میزند ، باطل کمند خصم را
اینجا جهالت میکشد شمشیر بُرّا بیشتر

ما از " تولّی " دم زنیم ، از وحدت و صلح بشر
اما به گوش میرسد حکم " تبرّی " بیشتر

ای منجی عالم ، أباصالح دعایی خاص کن
دیگر نگردد دوریَت از این مبادا بیشتر


سجاد نوبختیٖ

  • سجاد نوبختی