سجاد نوبختی

من خاک پای دعبلتان هم نمی شوم
شاعر شدن کجا؟ !من بی دست و پا کجا؟

آخرین مطالب

۲ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

۲۷
تیر

من عشق را در چشم های کودکی محروم میبینم

وقتی که میخندد 

وقتی که میگرید 

وقتی پریشان میدود تا انتهای جاده ای خاکی

تا انتهای روستا 

تا ابتدای دست های زبرِ بابا بینِ گلّه

یا میدود سمت نگاهِ مهربانِ مادرش در حال خیّاطی

من عشق را در چشم های کودکی محروم میبینم

آری همان کودک 

همان معنای زیبایی 

همان معنای عشقی آسمانی

آری همان چشمانِ بارانی که صد ها حرفِ ناگفته در آنها میشود فریاد 

ناگفته ای از درد

ناگفته ای از بغض

ناگفته ای از آه 

آه از نگاهِ شرمسارِ یک پدر از سفره ای خالی

از گریه های مادر آن وقتی که موهای پریشان خودش را میزند شانه 

از حسِّ تنهاییِ بابا گوشه ی خانه 

من عشق را در بین این کاشانه میبینم

وقتی که در تاریکی دنیا

یک ذرّه هم از نورِ ایمانِ سَراشان کم نخواهد شد 

وقتی نداری هایشان ، دارایی ایمانشان را کم نخواهد کرد

من عشق را در چشم های کودکی محروم میبینم

وقتی که میخندد

وقتی که میگرید

وقتی امیدِ زندگی از خنده هایش میشود آغاز

من عشق را در چشم های کودکی محروم میبینم

وقتی افق های بلندِ چشم هایش میشکوفد باز


#سجاد_نوبختی

  • سجاد نوبختی
۰۱
تیر

یا صاحب الزمان


دل می سپارم از غم دنیا به راه اشک

آن جاده ای که میبردم در پناه اشک 


راهی شدم که بین همه کوچه های عشق 

شاید ببینمت وسط شاهراه اشک 


میخوانمت میان غزل ، با زبان بغض                         

می جویمت کناره ی ِدل ، با نگاه اشک


در لا به لای آینه ی قطره ها تو را 

میبینم ای بلندیِ آفاقِ ماه اشک


من شعله های آتشِ سوزِ فراق را 

خاموش میکنم دلِ شب با سپاه اشک


خطی به گونه های من امشب فتاده است 

خطی نشانه از غم دوری، گواه اشک 


ای بغضِ در گلوی شبانگاهیم ، بگو

از زخم های کهنه ی قلبم به شاه اشک


آه از دهان اگر که برآید شنیدنی است 

اما شنیدنی تر از آن است آه اشک 


سجاد نوبختی


  • سجاد نوبختی